به آنان که پاییز را دوست دارند بگویید پاییز بهاریست که عاشق شد

 

 

سلام به همه شما دوستهای گلم بعد از دو ماه دوباره اومدم که وبمو به حرفای نه چندان کهنه تازه کنم . اومدم تا بگم ماه خوبیها هم رسیده و رحمتش رو با خودش به دوش کشیده تا رو سفره های دلامون پهن کنه سعادتی رو که همیشه با خودش میاره ،اومده تا همه مارو به دور سفره پر عشقش جمع کنه تا با امید به پاکی که ازش به ارمغان میبریم توشه ای باشه واسه دلای عاشقمون کاش نه من ونه تویی باشه بلکه مایی باشه که ناامیدش نکنه . از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون  یه آرزوی بزرگ دارم که یه تلاش بزرگ میخواد و  یه کمک بزرک میدونم که اگه دستای دلمو به سوش با همون عشقی که هیچ وقت منو ازش نا امید نمی کنه  بلند کنم ناامید نمی شم ...

از همه این حرفهام گذشته تابستون داره پاورچین پاورچین از روی بوم دلامون میره تا جاش رو با فصل طلایی من عوض کنه تا با اومدن پاییز بارونی بباره روی پنجره خاک گرفته دلمون گرچه ماه رمضون این کار رو براش ساده کرده ،راستش شاید باورتون نشه اما وقتی بارون می زنه اگه ساعتها هم دستام رو بزنم زیر چونم و خیره خیره نگاش کنم از دیدن قطرههای بلوریش که برای به هم رسیدن تب و تابی دارن که نگو خسته نمیشم  از نظر من پاییز زیبا ترین فصله که زندگی توش معنا پیدا میکنه و پا گذاشتن روی برگهای طلاییش زیباترین لحظه ست با آرزوی اینکه این لحظه ها رو از دست نداده باشین  وچشم های نازتون از خوندن دل نوشته هام خسته نشده باشین.

 

خدایا...

طراوتی به دل ببخش برای آنکه خسته است

ز هر هجوم و حمله ای ز خود به خود شکسته است

نگاه پر سکوت تو که بر دلم نشسته است

همان ندای عشق توست که بر دلم نشسته است

روانه شو بسوی من که دل به تو رسیده است

که از غم نبودنت به خون دل گریسته است

به پاکی وجود تو قسم که دل سروده است

ترانه ایی به عشق تو ترانه ای که صادق است                                    

                                                             "   ساناز"            با آرزوی سر بلندی برای شما

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

جوشش عشق

من که از جوشش عشق مست و خرابم چه کنم

ره میخانه شود باز جوابم چه کنم

چون که پیدا شد و من مست شدم از قدح چهره دوست

یا رب او کیست که از جوشش عشقش به تب و تاب رسم

من از او پر شدمو نور وجودم به تب وتاب رسید

تا شدم خانه خراب از ره عشقش چه کنم

سلام به همه ی شما دوستای خوبم ، خوب این اولین که نه ،فکر کنم بهترین شعریه که تونستم بگم دوست داشتم بذارم تو وب تا نظر های شما رو هم بدونم و این که با نظر های خوبتون بهم کمک کنین تا بتونم بیانم رو قوی کنم و احساسم رو راحتر بیان کنم  البته شاید بعضی از قافیه هاش مشکل داشته باشه اینو واسه تازه کار بودنم ببخشین :) این شعر رو دقیقاً ساعت ، 11:00شب گفتم شبی که امتحان انگلیسی داشتم راسش زیاد از این درس خوشم نمیاد همیشه از زبان بدم می اومد اما همیشه نمره خوبی رو بجز سال اول و دوم راهنمایی ازش گرفتم

باید بگم امتحان ها هم با سختی ها یا آسون بودنشون تموم شد و حالا باید با یه برنامه ریزی واسه کنکور تمام سختی هایی رو که تو این سه سال کشیدیم رو جمع کنیم البته این حرفها مخصوص سومی هاست که شامل حال من میشه و بقیه دوستای گلم :)

سر افراز باشین .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۸ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

همین یک لحظه...

 

{چقدر آسون شده  پاک کردن  هر چی که یه روز از ته قلب بهمون آرامش میده، چقدر آسون شده بارونی کردن دلی و رهاش گذاشتن،چقدر آسون شده شکستن خودمون...  کاش عاشقی رو از قویی یاد بگیریم که

وقتی جفتش رو ازش جدا می کنن، ازته قلب مروارید های کوچیک از چشم های سیاهش جاری می شه. کاش انسان های عاشق رو بشناسیم و با بودن در کنار هم احساس عشق رو درک کنیم نباید بذاریم با فریب دادن هم ستاره ی دلمون به زمینی این چنین تبدیل بشه. بازی دادن آسونه ،عاشق نبودن و تنها گذاشتن آسونه اما شکستن سخته .کاش شکستن رو تجربه نکنیم آره نباید تجربش کنیم باید اون قدر به ستاره ی پر نوری که تودلمون خونه کرده عشق بورزیم تا نکنه نتونیم روزی که دلامون یکی شد به راحتی یک نگاه سرد بشکنیمش باید بمونیم و نشکنیم، حتی اگه این عشق واسه یه لحظه باشه میتونه بهمون آرامش بده .}

چه بارونی می باره هر وقت بارون می یاد از ته دلم آرامش می گیرم اما بعدش ناراحت میشم چون دلم واسه پاییز تنگ میشه آخه میدونم به این بارون، بارون پاییزی نمی گن این بارون بهاریه فقط منو دل تنگ میکنه ...دو هفته است که پشت سر هم داریم امتحان میدیم هفته بعد هم خیلی هفته سختیه کل هفته رو فقط به امید پنجشنبه هاش شادم اما این سختی ها رو فقط بعد ازامتحان های خرداد میشه درک کرد نهایی هم واسه خودش شده یه غول . تا حالاا که امتحان ها رو خوب دادم البته خدا باید آخرش رو بخیر کنه :) دعام کنین. حالا دیگه بارون واستاده دیگه نمی باره از اولش که داشتم این پست رو می نوشتم این ماهی کوچولو ها نگام رو به طرف خودشون جذب می کردن از چند روز پیش که فاطمه یه گل تو آبشون انداخته خوشحال ترن راستی می دونستین که ماهی ها برای اینکه آمادگی پیدا کنن که جفتشون رو درکنار خودشون احساس  کنن از یه چیزی مثل یه گل یا هر چیزی مثه این استفاده می کنن؟!

شاید عشق آن باشد که احساس دوست داشتن را با یک لبخند برای تو معنا کند

اگه این متن رو خوندین و احساس خستگی کردین منو ببخشین :)                      )

 

سر بلند باشینJ

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

 

«باز هم سکوت سرد شب بر این آسمان بی غل و غش سایه می دواند...چرا؟ چرا شب را نماد تاریکی می دانند؟دوست دارم به  ؟آنها بگویم این شب است که با آرامش خود فردایی زیبا را برایمان فراهم می آورد . چقدر زیباست زیبایی این روح آرامش بخش با ستارگانی زیبا که همانند مرواریدهایی می درخشند . آرام بنگر و فکر کن به زیبایی هایش هیچ از تو نمی خواهد .گاهی می گویی چقدر سخت می گذرد این تاریک شب بی نور که هیچ از خود ندارد جز نوری بدلی که ماهکش از خورشید به امانت برده !!!!»

تا حالا به کسایی فکر کردین که شبهای سختی رو دارن اما در اصل این ماییم که اون رو سخت می گیرم و سخت میکنیمش خوبه از مهربون دلایی که مشکی رو رنگ عشق می دونن یاد بگیریم در واقع اونا سر مشق عشقشون رنگ مشرق عشق و عرفان (کعبه)است.

ای کاش هر کداممان پایان بخش سفر عشق بودیم و رهایی را در عشق می جستیم:)

 

                           با آرزوی سر افرازی برای تمام شما دوستان

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

سلام سلام سلام  سال نو رو به همه ی شما دوستان عزیزم  تبریک میگم  و با آرزوی س ر افرازی برای همه شما دست نوشتی چند حقیرانه رو در اول فروردین و در اولین روز جان بخشی حیات  تقدیم  میکنم:

«نمی دونم که شما موقع خواب چی به خدا میگین اما من همیشه از خدا خواستم منو ببخشه و کمکم کنه که خوب باشم در آخرین پنجشنبه87 این خواسته رو تکرار کردم وبعد به خودم گفتم آخه موجود دو پا شرمت نمی آد باز داری به خدات چی می گی فردا عید و تو هنوز برنامه درستی نداری اینجا بود که از حضرت حافظ  کمک گرفتم :

نو بهارست در آن کوش که خوش دل باشی

که بسی گُل بدمد باز تو در گِل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین میدهمت پند دلی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز درین قصه ی مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

 

حالا که به خودم نگاه می کنم می بینم اگه زیرک باشم باید بدونم که هر روزی که داره می گذره از عمر گرانقدر منه پس چقدر حیفه که از نعمت ها و زیبایی های زندگی محروم باشم پس من یا حتی  ما باید بدونیم که هر بهاری و خزانی غنیمتی است از او پس حواسمون جمع باشه که شکوه عبور از فراز و نشیب های کوی یار کمتر از شکوه وصال یار نیست خواه این یار مسیحایی باشه و خواه پای بسته در این زندان حسرت.

پس چه زیباست اگر لذت وصال یار در حال رو به گذر بی دریغ عمر نسپاریم :)

 

با امید به  اینکه سال پر شوری رو داشته باشین:)

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

به نام نامی دوست که به یاد اوست که دلها تا زه می شود ،جان می گیرد تا حیات دوباره یابد و دیدگان را به نور ازلی خود روشنی بخشد.

فصل زمستون هم داره به پایان خودش نزدیک می شه و بهار می آید تا دوباره یه دور تمام لحظه های خوب  و بدی رو که گذشت به یاد بیاریم. زمستون میره و ما توشه ی سرد زمستونیم رو میزادیم و توشه بهارینمون رو ، رو دوشمون می گیریم تا شاید تو هر لحظه ی زندگیمون به یاد تنها کسی باشیم که ما رو از پاکترین عنصر جهان آفرید تا هر لحظه ای که روی زمینش راه می ریم پاکیمون رو به رخمون بکشه و به یادمون بیاره که بابا، تویی همون اشرف مخلوقات که همه ی موجودات هستی با دیدنت بر آفرینندشون درود می فرستند. حالا به خودت نگاهی بکن ببین تونستی همونی باشی که لیاقتش رو داری، همونی باشی که همه ی موجودات بخاطرت هزاران بار بر آفرینندشون درود می فرستند. شده حتی یه بار ،حتی یه بار  از ته قلبت نه واسه خودت واسه خودش، یادش کنی؟؟؟؟؟؟ چیه ،داری به چی فکر می کنی؟نتونستی، نتونستی شکرش رو بجا بیاری؟ ، منم نتونستم، نتونستم. راستش هیچکدوممون نمی تونیم...

حتی یه بار شده سر نماز فقط به یاد خودش باشی  پس چه جوریاست ،رو چه منطقیه؟که هر چی می خوای بهت میده تازه اگرم یه بارم اونی نشه که تو خواستی ،میگی (خدات دیگه دوست نداره می ری به همه میگی اون دیگه دوسم نداره )چرا .چرا  ما آدم ها اینقدر...    اینجاست که دیگه نمیشه گفت ما چه جور مخلوق هایی هستیم :) باید یه نگاه به خودمون بکنیم،باید به خودمون بیایم و بگیم که ما می تونیم اونی باشیم که خدامون دوست داره آره میتونیم میتونیم :}

میگن «وقتی کاری رو میکنی که خدات گفته نکن و بعدش پشیمون میشی  میری به سوی اون و ازش عذر خواهی میکنی اگه جوابتو نداد و روشو برگردوند دوباره با گریه و زاری و التماس صداش کن اینجاس که این معبود پاک به فرشته هاش میگه :«نه نه من نمی تونم من نمیتونم این همه گریه و زاریش رو تحمل کنم آخه از این همه گریه و زاریش خجالت کشیدم»..........

"ساناز"  

امیدوارم از این متن که خودم نوشتم خوشتون اومده باشه و با نظرات خوبتون بهم کمک کنید که بهتر از این بنویسم (ممنونم)  =)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

و این هم شعر زیبای دیگری از سلطان مشکی عزیز که من فوق العاده دوستش دارم، تقدیم به همه ی دوستان خوبی که به کلبه ی کوچک خودشون سر میزنن و باعث خوشحالی من می شوند.:)

پیچک

مثه آیینه شکستم تو ندیدی

صدای شکستنم رو نشنیدی

یادته بهت می گفتم نمی مونی

دیدی آخرش به حرف من رسیدی

پیچک های باغچه مون خشک شد و پژمرد

خاطرات ما رو توی قصه ها برد

دلی که حتی به حرف های تو خوش بود

دیدی آخرش چه جور تو دست تو مرد...

سلطان(رضا صادقی عزیز)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

 شعری زیبا از سلطان (رضا صادقی عزیز)

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

آی نخراشی به غفلت  گونه ام را تیغ

آی نفروشی صفای زلفک را دست

آبرویم را نریزی دل

ا ی نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است

لحظه ی دیدار نزدیک است لحظه ی دیدار نزدیک است ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |


Design By : Night Skin